Friday, July 10, 2009

 ۲۲

ببین،
برای تو می‌نویسم،
با این دست‌های بی‌حس و
این سینه‌ای که می‌سوزد،
برای سراغ تو می‌نویسم که
امروز،
ساعت هفت عصر،
هیچ خطی به نگرانی‌ات راه نمی‌داد.

ببین،
این روزها همه تو را می‌شناسند،
این بچه‌ها که
حتا اسم‌شان را نمی‌دانم،
این بچه‌های زیر «اشک‌آور»،
این بچه‌ها که
پا روی زمین می‌کشیدند و
می‌رفتند،
همه تو را می‌شناختند،
اسم تو را از چشم‌های من خوانده بودند.

خوبم، خوب می‌شوم،
اسم تو مرگ‌ناپذیرم کرده است.

Thursday, July 09, 2009

 ۲۳

یکی بود،
یکی نبود،
و از بس که نبود،
روزها را می‌شمرد تا
به یاد بیاورد
بودنی را که بود،
اما دور بود.

یکی بود،
یکی نبود،
و انتظار که
خاطره‌ها را می‌شمرد
تا خواب.

گفتم:
تو را نمی‌شود شماره زد،
یکی بودنت را که می‌شود.

Thursday, June 18, 2009

 راهپیمایی سکوت است

می‌میرم.
برای تو می‌میرم.
می‌میرم برای تو.

می‌میرم در خیایان آزادی،
در خیابان ولی‌عصر،
در خیابان کریم‌خان،
با همین سکوت می‌میرم،
بین همین صدها هزار،
بین همین‌ها که
هزار هزار عاشق تو می‌شوند.

پشت این ماسک‌ها تو هستی،
از عینک قدیمی‌ات می‌شناسمت،
از همان عینک شکسته،
و از راه رفتن‌ات،
انگار که با سکوت می‌رقصی،
و از دست‌بندی که بسته‌ای،
و این کاغذ که بالا گرفته‌ای،
از آن شعر ساده با خط خودت،
با همان خطی که آن داستان‌ها را نوشته بودی،
«نام آن زن چه بود در داستان‌های تو؟»،
ذهنم خط‌خطی می‌شود،
ذهنم به یاد نمی‌آورد،
ذهنم دیگر نا ندارد.

حالا تو،
همین حالا، تو،
خودت، همین حالا،
همین چند قدم جلوتری و
سین اسمت در گلوی من می‌شکند،
«راهپیمایی سکوت است» و
من می‌خواهم فریاد بزنم:
«سپیده نزدیک است»،
نزدیک‌های غروب که
صدای تیر هوایی
سکوت را می‌شکند.

خیابان که عاشق تو بود،
حالا عاشق‌تر شده است.
سبزها که سرخ می‌شوند،
خیابان آهسته گریه می کند،
«راهپیمایی سکوت است».

۲۸ خرداد ۸۸

Monday, May 18, 2009

 ۵۷۹

شک کن به من،
به خاطره‌ی من شک کن،
من شاید هوا بودم،
من شاید دود شده باشم.

شماره‌ی من هنوز،
با «پنج، هفت، نه» شروع می‌شود،
شماره‌ی تو اما،
دیگر جواب نمی‌دهد.

نصفه‌های شب زنگ می‌زنی،
نصفه‌های شب می‌گویی: «می تو»
نصفه‌های شب می‌خندی، اخم می‌کنی،
می‌گویی: «سو ماچ»،
انگار که باور نکرده باشم.

شک کن به من،
من فرق «سانتافه» و «پرادو» را نمی‌دانم،
چرا هر روز این را از من می‌پرسی،
درست وقتی که
دارم از فرق «گلشیری» و «آل‌احمد» حرف می‌زنم؟

دستِ من از تو عبور می‌کند،
انگار که نباشی،
انگار که رفته باشی،
تو اما درست همین‌جا هستی،
درست همین‌جا، روبه‌روی من،
و نصفه‌های شب به من زنگ می‌زنی،
و روزها دست می‌اندازی‌ام.
من اما،
انگار هوا باشم،
انگار که دود شده باشم،
انگار نه انگار که
شماره‌ات جواب نمی‌دهد.

شک کن به من.

Wednesday, April 29, 2009

 هزار و یک

روزت را خراب می‌کند،
چیزی که هیچ چیز نیست،
چیزی که هیچ چیز نمی‌شود.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟

فکر کرده‌ای باران می‌بارد؟
بارانِ تهران که باران نیست،
انزلی هر روز باران می‌بارید،
و تمام آن چهار روز باران بارید،
و تمام آن چهار روز،
من زیر باران، من زیر باران،
تو کجا بودی که پیدا نمی‌شدی؟
تو کجا بودی، انزلی؟

عشق، عشق، عشق،
منتظر کدام شعر هستی،
وقتی که جشن سکوت گرفته‌ای،
وقتی که «هیچ»ات را هزار بار می‌خوانم،
وقتی که ترانه‌ی تو پخش می‌شود و
تو می‌گویی: «رد کن، ردکن،
این یکی را رد کن.»

بگذار عینکت را بردارم،
بگذار که انزلی را،
لای این دستمال‌ها،
از چشم‌های تو،
یادگاری بردارم.
بگذار که انزلی سر نخورد تا پایین،
بگذار انزلی را نگه دارم.

عشق، عشق، عشق،
تو درباره‌ی من چه فکر کرده‌ای؟